close
تبلیغات در اینترنت
پایه دوازدهم
loading...

سیلا

پایه دوازدهم

انشا درباره زمستان گذشت و بهار آمد پایه دوازدهم

admin بازدید : 6 یکشنبه 25 آذر 1397 نظرات ()

انشا درباره زمستان گذشت و بهار آمد پایه دوازدهم


پایه دوازدهم صفحه ۳۲ زمستان گذشت و بهار آمد



ننه سرما کوله بارش را با همه ی سردی و برف و بارانش با همه ی لحظاتش که در اوج سرما به دل ها گاهی گرما بخشید و گاهی سرما بست . خرامان خرامان جایش را به حاجی نوروز داد و ابرها ناگهان ناپدید می شوند و جایگاه خورشید را برای امپراتوریش خالی می کنند تا یک تنه بتابد و باری دیگر گل ها بشکفند و درختان جوانه زنند. همیشه در نظرم این بود از کی ننه سرما و حاجی نوروز از همدیگر دلگیر شدند؟

یا به زبان خودمان چرا قهر کرده اند؟ می گویند روزگارانی در دل سرما و یخبندان زمانی که برف همه جا را سپیدپوش کرده بود خورشید بر دل ها می تابید و آن ها را گرم می کرد و از تاثیر او زندگی ها رونق داشتند و لب ها خندان بودند. از کی این همه ننه سرما دل سنگ و دل سرد شد که دیگر ما رنگ گرما را ندیدیم.

عده ایی در این سرما یخ زدند و منجمد شدند و گاهی مرده اند. چه کسی ننه سرمای ما را اینگونه رنجاند که به هیچ صراطی دلش صاف نشد اما همیشه از گذشته تا کنون به ما وعده داده اند روزی بهار می آید…بهار می آید و دل ها شاد می شوند نگاه یخ زده گرم می شود و لب های ترک خورده می خندند. زمان می گذرد و بهار ما هم روزی می آید

روزی که ظلم رخت می بندد و همراه با روزهای سرد می رود. بهار می آید و همه جا را سبز می کند. عدالت خداوند باری دیگر به همگان ثابت می شود و هیچ مظلومی زیر بار ظلم نمی ماند. آری زمستان می گذرد و بهار خیلی زود می آید. من به حکمت خدا ایمان دارم.ید. من به حکمت خدا ایمان دارم. آیدآآید

(بیشتر…)

مثل نویسی از دل برود هرآنکه از دیده برفت صفحه ۲۶ پایه دوازدهم

admin بازدید : 6 یکشنبه 25 آذر 1397 نظرات ()

مثل نویسی از دل برود هرآنکه از دیده برفت صفحه ۲۶ پایه دوازدهم


پایه دوازدهم صفحه ۲۶ مثل نویسی از دل برود هرآنکه از دیده برفت




آدم ها موجودات عجیبی اند، زود دل می بندند و عادت می کنند و زود دل می کنند و فراموش می کنند. از دو روز دنیا یک روز و نیمش را در حال دل بستن هستند و نیم روز باقی مانده را در حال حسرت و پشیمانی از آن. اما می رسیم به این ضرب المثل که می گوید از دل برود هرآنکه از دیده برفت! همانطور که گفته شد آدم ها زود دل می بندند و زود ادعای عاشقی می کنند اما بعد از گذر چند صباحی با ندیدن و دوری از آن زود فراموش می کنند و به دیگری دل می بندند.

چرخه ی طبیعت اینگونه است تا زمانی که جلوی چشم دیگران هستی و تو را می بینند در یادشان باقی می مانی ولی تا همین که دور شوی و دوری کنی و به قول معروف از جلوی دید آن ها بروی تو را فراموش می کنند. اما بیاییم با دیدی مثبت به این ماجرا نگاه کنیم. بیاییم آدم هایی که با حضورشان در زندگی ما به ما امواج منفی وارد می کنند و دل ما را از سیاهی و کدورت تیره می کنند را از خود دور کنیم به طوری که دیگر آن ها را نبینم تا رفته رفته با ندیدن آن ها از دل و از زندگی ما بیرون روند به دنبال آن دل ها باری دیگر صاف و سفید شوند و کینه از دل ما فراری شود.

با همه ی این اوصاف این ضرب المثل راه و روشی درست را پیش روی ما می گذارد آن ها سنجش و آزمونی است که انسان می تواند در مسیر زندگی از خود بگیرد بر فرض مثال اگر ادعای عشق و محبت کرد مدتی را از او دوری کند، اگر هم چنان در یاد او بود آن موقع به این نتیجه می رسد که نیامده که برود آمده تا بماند و در زندگیش نقش آفرین باشد و گر نه هر آدمی که مهم نباشد خیلی زود با دوری از آن از دل می رود. آیا شما در زندگی چنین تجربیاتی داشته اید؟

(بیشتر…)

مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد انشا پایه دوازدهم صفحه ۲۶

admin بازدید : 10 یکشنبه 25 آذر 1397 نظرات ()
 مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد انشا پایه دوازدهم صفحه ۲۶


پایه ی دوازدهم صفحه ۲۶ مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد



همانطور که می دانیم فیل یکی از حیوانات رایج در هندوستان است که بیشتر مردم از این حیوان برای حمل و نقل بارهای خود استفاده می کنند و به عنوان یکی از جاذبه های کشور نیز به حساب می آید و مردم جهان از سرتاسر دنیا می روند تا از این حیوان بزرگ اما دوست داشتنی دیدن کنند. یکی از نکاتی که در مورد فیل ها حائز اهمیت است هوش و حافظه ی فیل ها است به طوری که فیل ها هرگز کسی را که با او دیدار داشته اند را فراموش نمی کنند و یا هرگز مکانی را در آنجا بوده اند از دیاد نمی برند.

نقل شده است که یکی از تاجران بلند آوازه ی کشور هندوستان سفر می کند و از برای کسب درآمد فیلی را خریداری می کند تا با بردن آن به جای جای جهان از آن درآمدزایی کند و به قول معروف پول حسابی به جیب بزند اما بعد از گذشت چند ماه که فیل را به اینطرف و آنطرف می برد، فیل گوشه گیر شد و گوشه ایی می نشست و دیگر بلند نمی شد .

تاجر از این اوضاع به ستوه آمده بود طبیب های شهر را خبر کرد اما از هیچکس کاری برنیامد، از میان آنها طبیبی خبره و با تجربه به تاجر گفت که شاید فیل یاد هندوستان کرده و دلش برای شهر و دیار خود تنگ شده است. تاجر که اوضاع را خراب دید و روز به روز از درآمدش کم می شد تصمیم گرفت قبل از ورشکستگی چاره ایی بیندیشد و راهی بیابد.

به همین جهت بار سفر بست و به هندوستان بازگشت. تا فیل دیگری خریداری کند اما همین که به هندوستان رسید متوجه شد که فیل پاهایش را محکم به زمین می کوبد و خرطوم خود را تکان می دهد. مانند آنکه فیل از شادی می رقصد آن موقع بود که تاجر به یاد حرف طبیب افتاد و فهمید که فیل تنها یاد هندوستان کرده بود و هیچ مشکلی نداشت. بعد از آن این مثل زبان به زبان نقل شد و هرکس به یاد گذشته ی خود می افتاد و غمبرک می گرفت می گویند فیلش یاد هندوستان کرده است.

(بیشتر…)

مثل نویسی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است پایه دوازدهم صفحه ۲۶

admin بازدید : 5 یکشنبه 25 آذر 1397 نظرات ()

مثل نویسی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است پایه دوازدهم صفحه ۲۶


پایه دوازدهم صفحه ۲۶ مثل نویسی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است


در روزگاران گذشته پیرزنی خوش ذوق و خوش بیان در روستایی زندگی می کرد، نگاهش گویای تجربیات فراوانش بود و دستانش شاهد روزگاران سختش و امان از چین و چروک صورتش که فریاد می زد

من زنی هستم از دیار سختی و ناملایمات اما جنگیده ایم، آنقدر در مقابل مشکلات ایستاده ایم و با گوشت و استخوان خود ایستادگی کرده ام که چین و چروک صورتم به احترامم از جای خود بلند شده اند و سر تعظیم فرود آورند و لبخند مهربانش که هر بیننده ایی را محو زیبایش می کرد به طوری که بی اختیار آن را وادار می کند که در دل خود اعتراف کند این زن یک اسطوره است. این زن یک مادر بود. مادری که خود را در لابه لای عروسک هایی دست ساز مادرش پرورش داد و شناخت.

همان موقع که  با دستان کوچکش عروسک هایش را به آغوش می کشید و به خیال کودکی اش به آن ها قبل از خود غذا می داد. این زن هر بار که لب برای سخن باز می کرد باری از خاطره و داستان تعریف می کرد، داستان پسری فداکار که در روزگاری جان خود را سپر کرد تا مادرش همچنان لبخند سحرانگیزش روی لبانش باقی بماند.

از کودکی هایش، از نوجوانی هایش، هر روز یک خاطره و هر روز یک روز دیگر را بازگو می کرد. کودکان روستا هر روز با شوق و اشتیاق فراوان داستان هایش را دنبال می کردند ولی هر بار پیرزن داستان خود را نیمه راه تمام می کرد و با همان لبخند شیرین به گلایه های بچه ها نگاه می کرد و می گفت: به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی است.

بچه های روستا نیز به خیال خود فکر می کردند فردا ادامه داستان را می شنوند تا شاید پایان این حکایت و داستان را از زبان پیرزن بشنوند اما آن ها خبر نداشتند هرگز این حکایت پایان نمی یابد و هرگز این داستان تمام نمی شود زیرا او هم چنان انتظار می کشد. انتظار بازگشت فرزندش که به جنگ رفته و هرگز بازنگشته، او هر روز با یاد و خاطراتش زندگی می کند گویی هنوز پسرش در خانه وجود دارد و نفس می کشد.

او هنوز نام همسرش را به زبان می آورد و می گوید: مرد شب شد نان نمی خری؟ ولی هیچ جوابی نمی شنود! زیرا دیگران می گویند همسرت شهید شده و امان از روزی که یک مادر و یک زن، پدر هم نداشته باشد تا از دنیا و ناسازگاری هایش و از شوهر و پسرش که هم چنان قصد بازگشت ندارند گله کند.

حال شما بگویید آیا این جکایت هم چنان باقی است؟ یا این دفتر خاطره ها با بستن چشمان این زن تا ابدیت به پایان می رسد؟ یا الگو می شود و مرور می شود

(بیشتر…)

مثل نویسی آدمی نان خورد از دولت یاد صفحه ۲۶ پایه دوازدهم

admin بازدید : 8 یکشنبه 25 آذر 1397 نظرات ()

مثل نویسی آدمی نان خورد از دولت یاد صفحه ۲۶ پایه دوازدهم


مثل نویسی




این مثل برگرفته از متن شعر ایرج میرزا در وصف و قدردانی از روز معلم است که به ما درس و علم می آموزد، در حالی که نادان و ناآگاه از شکم مادر به دنیا آمدیم. این مثل سرشار است از حرف های پشت پرده و پر است از حرف های ناگفته که امروز کمی به تحلیل آن می پردازیم. یکی از بزرگ ترین نعمت های خداوند به بندگانش تعبیه ی عقل در سر او است به گونه ایی که به انسان این توانایی را می بخشد که بتواند فکر کند و تصمیم گیری کند.

انسان عاقل کسی است که بدون فکر تصمیمی نمی گیرد و در نهایت تصمیم های درست تری نسبت به کسانی که بی فکر دست به عمل می زنند می گیرد. اینجا نان خوردن مجاز از روزی ودرآمدی است که آدمی روزانه با تلاش به دست می آورد و آن را خرج زندگی خود می کند و دولت یاد مجاز از فکر و اندیشه و عقل انسان است که با به کارگیری درست و استفاده ی به موقع از آن انسان می تواند بهترین مسیر را در زندگی خود انتخاب کرده و با پیروی از آن گام های استوار و محکم تری را بردارد.

یعنی انسان با فکر و اندیشه ی عقلانی خود می تواند هم روزی کسب کند و هم روزبه روز پله های پیشرفت و ترقی را طی کند. اما در مقابل آن آدمی که از عقل خود به درستی بهره نمی گیرد همیشه سرگردان بوده و به اصطلاحی همیشه هشتش گرو نه اش است و هرگز نمی تواند به آرزوهای دور و درازش دست یابد بلکه همیشه برایش دور و دراز باقی می ماند. انسان عاقل می تواند تنها با یک خودکار انقلابی به پا کند که دنیا انگشت به دهان بماند.

آنچنان جهان را متحول کند که هیچ تفنگ و خونریزی به پایش نرسد. انسان عاقل زندگی می بخشد نه اینکه زندگی بگیرد. انسان عاقل می تواند با فکرش دولتی به پا کند که همه از آن یاد کنند و گرنه هرکسی می تواند با تفنگ دولت ها بسازد.

(بیشتر…)

یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه ۲۳

admin بازدید : 8 یکشنبه 25 آذر 1397 نظرات ()

یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه ۲۳

پایه دوازدهم صفحه ۲۳ یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید


مقدمه:لحظه به لحظه ی زندگی ما خاطره هایی هستند که در یاد ما ثبت می شود و اتفاق هایی که می افتند، چه خوب یا چه بد می شوند جزئی از همین زندگی ما و با نام خاطره تا لحظه ی آخر زندگیمان با ما همراه می شوند.

تنه ی انشاء: گذر عمر ما در لابه لای همین خاطره ها می گذرد، میان خنده ها و گریه هایمان، میان تجربه ها، درس هایی که از زندگی می گیریم و همان خاطره یا به نوبه ایی دیگر همان تجربه ها را سرمشق زندگی قرار می دهیم و با یاری از همان گام های زندگی را محکم تر و استوارتر بر می داریم و اما خاطره ایی که امروز به شرح آن می پردازیم روزی است که به همراه جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم به کنکاش و جستجو در تاریخ بپردازیم. به روزگاران گذشته که امروزه ما را ساختند به فرهنگ گذشتگانمان و مقایسه ی آن با امروزمان تا بتوانیم با دیدی تازه و چشمانی بازتر به آینده نگاه کنیم و اشتباهات گذشته را با تکیه بر گذشتگانمان هرگز تکرار نکنیم و اما روزی که به عنوان یکی از روزهای زیبا در ذهن ما با نام خاطره ثبت شد روزی بود که به موزه ی شهر خود رفتیم. از همان بدو ورود محو معماری و زیبایی ساختمان موزه شدیم به طوری که دیدن قیافه ها با آن چشمانی که برق خوشحالی در آن سوسو می کند، دهانی که از تعجب بازمانده است دیدنی و خنده دار بود. با قدم گذاشتن در موزه با تمام وجود حس کردیم ، گویی در آنجا زملن متوقف شده است و همچون ماشین زمان به گذشته پرت شده ایم و گذشته را با نگاه امروز خود می بینیم.

سکه های قدیمی پشت ویترین صف کشیده بود و نقشه ی بزرگ ایران چشم هر بیننده ایی را جلب می کرد همان نقشه ایی که همچون شیر ژیانی که آماده غرش بود. پادشاهان گذشته که هر کدام به نوبه ایی تاریخ را رقم زده اند و نوع پوشش و لباس هایشان که روزگارشان را به رخ می کشد، در آنجا تکه های تاریخ را همچون پازلی کنارهم قرار داده بودند تا بتوان آن ها را دید و لذت برد، از دیدن آن همه آثار گذشتگان و لمس آن خاطره ها آنقدر لذت بردیم که نفهمیدیم همین امروز ما که در حال مرور خاطره هاست خودش یک خاطره می شود و در ذهن ما تا ابد ثبت می ماند.

نتیجه گیری: همان طور که گفته شد امروز ما همان خاطره هایی است که فردا روزی ما از آن یاد می کنیم. بنابراین بیاییم از تک تک لحظاتمان لذت ببریم و آن را زیبا رقم بزنیم تا بعدها با مرور از آن، به عنوان خاطره ایی زیبا یاد کرده باشیم.

(بیشتر…)

تعداد صفحات : 3

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه